تبليغاتX
بی کاروان کولی
دل نوشته
دوست دارم حرف بزنم اما کلمات از من فرار میکنند. کلمات بازیگوش!

روزگار خوبی هست عطر بهار نارنج انتظار شیرین خبر سلامتی و شادی دوستان بهانه که نه دلایل محکمی هست که شاد باشی وراضی .

مرسین های موردستان به هم تنیده است و ریشه هاشون به هم پیچیده نمیشد یکی رو از بقیه جدا کرد قطعا میخشکید و شاید شگون نداشت قلمه هم دیر جواب میده و سخت. بوته های وسط بلوارا بیشترش خشکیده اما چندتایی پیدا کردیم و قراره نیمه شبی از همین شبها با پدر خانواده بریم سراغشون...

انتقالی سخته و شاید نشدنی اما هر قدر ای دل که توانی بکوش. دارم میکوشم  دوباره و دوباره و دوباره

مدتی هست که نمیدونم چرا نظراتم ثبت نمیشه برای حرف زدن در مورد نوشته های قشنگ علی و سرزدن به باغ و منزل و دلستان دوستان .

به همگی سلام میکنم و منت دار لطفتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:38  توسط ک.م  | 

گویی پرودگار نامت را بر تقدیر زمین نوشته است . فرمود: کن فیکون پس تو هستی

و چه خوب که وجود من بستر بودن توست تا با بودنت احساس عظیم مادر بودنم بخشی.دلبندم لحظه هایت در لحظه هایم امیخته ونفسهایت را با نفسهایم نفس میکشم و تو آرام آرام در من شکل میگیری  و لحظه لحظه به دنیایم نزدیکتر میشوی ولی نازنین کاش میتوانستی تو نیز مرا به دنیای خویش نزدیکتر سازی.

در استانه آمدنت برای آرامش وجودت خویشتنم را رنگ دیگری داده ام کینه ها را شسته ام همه را بخشیده ام و میکوشم مهربانتر باشم زیبا ببینم وزیباتر بیندیشم . ولی مرا ببخش اگر گاهی غمی اندوهی هستی ام را به لرزه میاندازد  ناگهانی است دردت به جانم این لرزه ها نلرزاندت تو آرام باش

دنیا پر از خوبی و زیبایی است تا چشم بگشایی زیبایی ها را خواهی دید و لذتها را دانه دانه خواهی چشید . اما من چگونه خواهم توانست از بدیها و زشتی هایش برایت بگویم  وچه خواهم کشید اگر روزی زندگی طعم تلخش به تو بچشاند.

پرودگار! با بزرگیت فرزندم را نیرومند بیافرین با روحی بزرگ و بزرگ اندیش 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 8:38  توسط ک.م  | 

چقدر از صدات خوشحال شدم لاله  وسط درگیریها  ودلتنگیام خیلی چسبید حتی از شاخه و دسته و خوشه های نرگس هم بیشتر.

صدای مهربون تو اومدن اروم سمیه طعنه های شیرین مرسده و بقیه شاخه های گل دلم رو قرص میکنه به دوستانی بهتر از برگ درخت . هر چند از گرمی دستاشون دورم

حاصل کوله بار بستن و رفتن دوری و دلتنگیه و بس

برمیگردم هر روز سلام میکنم به خونه هاتون سرک میکشم شاید اگه در باز بود ونبودین از باغچه تون نرگسی هم دزدیدم

برمیگردم کرکره ها رو میکشم بالا بسم الله میگم گردگیری میکنم و میشینم منتظر کرم خدا و دشت اول..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:29  توسط ک.م  | 

دوستی مثل یه شاخه گله که میکاری تو باغچه نوازش میخواد مراقبت میخواد آب میخواد آفتاب میخواد . میتونی گل توی باغچه ت نکاری میتونی اصلا باغچه نداشته باشی ولی وقتی گلی کاشتی باید مراقبش باشی وگرنه خیلی زود از دستش میدی و این خیلی درد ناکتره از گل نکاشتن وباغچه نداشتن. من یه باغ گل بزرگ داشتم که امروز دونه دونه شونو دارم از دست میدم یه روز ناهید میرنجه یه روزآزاده قهر میکنه و جوابم رو نمیده و حالا سمیه.  انگار باغبون خوبی واسه دوستی ها نیستم  توی دوستیم هم مهر هست هم صداقت اما گاهی احمال میکنم چیزی که خیلی بده بدون هیچ توضیحی ضمن عذر خواهی از همه دوستان و بخصوص سمیه  پنجره مو میبندم

و به قول شاعری میروم پنجره را میبندم و خداحافظتان

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 9:42  توسط ک.م  | 

سلام

قراره چند روزی برم زیارت مشهد میخواستم برا تولد امام رضا اونجا باشم اما نشد حالا قضاشو بجا میارم برا همین تند وتند دارم کار میکنم و  پیشاپیش کلاس جبرانی  میذارم . راستش وقتی سرم خیلی شلوغ میشه از زندگی بیشتر خوشم میاد.

راستی جهت اطلاع دوستان عزیز م همایش ملی کویرنوردی ۲۵ تا ۲۷ آبان برگزار میشه خیلی هم با حاله آدرس سایتش هم دبلیو دبلیو دبلیو دات دیزرت کمپ دات آی آر  هست منتظر تون هستم

دوست خوبم مرسده جان آن چای لاهیجانت را در قوری چینی دم بگذار آمدیم. این بار شوهرمان هم میخواهد . همین چای کافیست بیشتر زحمت نکش  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:59  توسط ک.م  | 

این روزا روزای تغییر وتحولای خوبه مهر همیشه همین بوده و من   احساس خوبی دارم از امروز ورودیهای جدید برا تحویل مدارک میان دانشگاه انگار در وجود همشون یه دستپاچگی و استرس همراه با هیجان موج میزنه درست مثل خودمون... سال بالایی ها هم از هفته پیش اومدن تا شلوغ کاریها  اعتراضا و غر زدناشون شروع بشه شاید در کنارش کلاس هم رفتن درست مثل خودمون... درضمن این روزا در گیر یک تغییر وتحول دیگه هم بودم اسباب کشی به خونه جدبد و فقط خدا میدونه چقد سخت بود به عوضش وقتی همه چیز مرتب شد کلی لذت بردیم درست مثل خودمون
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 8:52  توسط ک.م  | 

اولین صحنه ای که امروز بیرون خونه باهش مواجه شدم سقوط یه فاخته از روی یه درخت بود وصدای تفنگ بادی. دو تا آقای خوشحال شکار رو به عنوان ورزش صبحگاهی انتخاب کرده بودن جالبه  که از توی ماشین نشونه میگرفتن  هم پرنده رو هم حال ما رو

منم فهمیدم داره پاییز میرسه تک درخت توت تو حیاط که تابستونا بچه ها آویزونشن برگاش یه دست زرد شده خدا کنه به این زودیا نریزن آخه این تنها نشون پاییزه

اگه مرد بودم و میتونستم دوباره شغلی انتخاب کنم حتما چوپونی رو انتخاب میکردم فکر کنید  ۱۰۰ تا گوسفند داشته باشم یه چوب دستی نی و طبیعت خدا  صبح تا شب دنبال گوسفندا میدوم .  گاهی میبرمشون جاهای خوب تا علفای خوشمزه بخورن و چاق و چله بشن. بره های خوشگل به دنیا بیارن. گاهی براشون نی میزنم تا گریه کنن. برا بره ها زنگوله میخرم . و شبا از سکوت بیابون و زیبایی آسمون لذت میبرم البته اگه  از خستگی خوابم نبره. چقد خوبه. آدم هیچ وقت اضافه ای نداره

دوره دانشجویی بیرجند خیلی خوش گذشت با همه بچه ها مخصوصا از وقتی شیمی افتادم و افسانه رو کشف کردم . کاری به هیچ کس نداشتیم برا خودمون صفا میکردیم پرت بودیم حتی از همکلاسیامون  یکسره بوفه بودیم یا سینما شبای امتحان بچه ها از صدای خنده هامون کلافه  میشدن . رقابتمون سر این بود که کی نمره ش کمتر بشه و سور بده.افسانه هم از آدمای خاصه خیلی خاص.  این بود که با معدل ۱۴ فارغ التحصیل شدم و پدرم درومد وقتی برا فوق میخوندم هیچ بلد نبودم. بیرجند خوب بود شیراز هم خیلی خوب بود. یه کم تو درس جدی تر شدم . و خوابگاه و خاطراتی که با آزاده و ناهید رقم خوردو ضیافتهایی که میگرفتیم و حافظیه ها و بابا کوهی هایی که میرفتیم. و وقتی استادا سر پایان نامه حالمونو میگرفتن دلداری هم میدادیم. طفلی ازاده خیلی اذیت شد کارش از همه سخت تر بود استادش دکتر مفتون بود کار درست و سخت گیر. اونجا از خونه هامون خیلی دور بودیم و تقریبا همه کس هم . 

خلاصه دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد.کاش آزاده  و افسانه هم سری به اینجا میزدن 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 9:10  توسط ک.م  | 

یکم شهریور ۹۰ اولین روز کاری بعد یه ماه تعطیلی

سلام دوستای خوب که هنوز فراموشم نکردین سلام مرسده سمیه لاله علی ناهید .

 خوبم و ملالی نیست جز دوری شما .

خوبم و خوشحالم که مرسده خوبه و سمیه دو تا آشیونه ساخته یکی با علیش و یکی با ما. و اعظم (جوجه کوچولوی من) زندگیش قدری آروم تر شده ومن فکرم قدری روشن تر

فکر میکردم برای ساختن برای خوب شدن برای زندگی کردن تلاش باید کرد. و تلاش کردم و برای خوب شدن به هر دری کوبیدم . نشد  باز تلاش . نشد دوباره تلاش تلاش تلاش نشد نا امیدی تسلیم من نمیتونم کار من نیست درست هم همین بود من خدا نبودم

وقی خسته گوشه ای نشستم و به خودم و زندگیم تنها نگاه میکردم دیدم دستانی رو که با آرامش قطعات پازل رو کنار هم میچید. زندگی فوق تصور و تلاش ماست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 12:34  توسط ک.م  | 

مثل آهن پاره ای زیر دستان آهنگری ماهر کم کم دارم از صدای ضربات چکش بر تنم لذت میبرم از درد کشیدن و گداخته شدن  لذت میبرم . نمی اندیشم به آنچه بوده ام  اما میسوزم و رنج میکشم و لذت میبرم در انتظار آنچه آهنگر ماهر در ذهن دارد که من با تمام وجود به آهنگر ایمان دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 11:35  توسط ک.م  | 

هنوز هم نیمه شب به دل دفترهای کاهی پناه بردن به من  آرامش میدهد کاش هرگز دفترهای مهربانم را نمیسوزاندم. بشکند دستهایم که به جایش هی دلم میشکند

تمام تلاشم  برای خوب شدن بی ثمربود شاید بهتر باشد دوباره به افکار کودکانه ام پناه برم شاید بهتر باشد دوباره سفره بیاندازم سفره ای تنها برای یک نفر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 13:12  توسط ک.م  |